تبليغاتX
 تفکر با چاشنی خنده
 

شعر

 

شاعرش را نمی شناسم. پیامکی به دستم رسید. حالش را بردم. حالش را ببرید...

 

کسی نیامده جز او سر قرار خودش

نشست غرق تماشای آبشار خودش

چه انتظار عجیبی ست این که شب تا صبح

کسی قنوت بگیرد به انتظار خودش

 


 

محمد رضا شهبازی دوشنبه هجدهم آبان 1388 ساعت 8:52 موضوع شعر | لینک ثابت


شعر

 

نشسته ام و مرا دست داده حالی که

هجوم اشک ربوده ز من مجالی که

سلام گویمت ای خواهر امام غریب

سلام خواهر معصومه جمالی که

به ماه گوید و خورشید و هر ستاره به طعن

هزار سال گذشت و هنوز کالی که!!

کجا شهی بنشیند به گفتگوی گدا

منم که مفتخرم از چنین محالی که

تنفسی ز هوایت هوایی ام کرده

وچشم بسته ام و غرق در خیالی که

ضریح و پنجره فولاد را به کف دارم

نشسته ام و مرا دست داده حالی که

۸۸/۸/۸   قم-حرم حضرت معصومه(س)

 


 

محمد رضا شهبازی پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 ساعت 9:55 موضوع شعر | لینک ثابت


نوبل ایرانی

 

(این سوژه، سوژه خوبی بود که به دلیل اشتغالات و... کمی دیر به آن پرداختم. این سوژه، سوژه خوبی بود برای دوباره طنز نوشتن که البته خودم خیلی از متن زیر راضی نشدم ولی از ننوشتن که بهتره... بهتره؟) 

 

با توجه به این که نوبل صلح به آقای اوباما رسید لازم دیدیم تا حالا که تا این حد درازگوش در درازگوش است ما هم نوبل ارزشمند نیشخند را به چند نفر اعطا کنیم. پیشاپیش به همان چند نفر تبریک و تسلیت می گوییم:

 

نوبل اعتماد به نفس:  شیخ مهدی کروبی

نوبل پیشرفت در رتبه های انتخاباتی: آرای باطله

نوبل آب به آسیاب دشمن ریختن: علی مطهری

نوبل همه چیز: حضرت جناب آقای برادر دکتر مهندس، کارشناس، اسلام شناس، دندانپزشک، مکانیک، نانوا، راننده تاکسی بعد از ظهرها، آب حوض می کشیم، جیگر ... اسفندیار مشایی.

نوبل اداره جنگ،کلاً با جاش: محسن رضایی

نوبل شکت در مراسم ختم زندگان: میرحسین موسوی

نوبل فریاد زدن از اعماق تاریخ: ناطق نوری

نوبل اجرای برنامه های تلویزیونی: پور حسین

نوبل مخالفت: احمد توکلی

نوبل سیاست بازی: محمدرضا باهنر

نوبل عفت کلام: شی... (حیف شیخ...) یوسف صانعی

نوبل تاثیر گذاری حمایت از کاندیداها بر نتیجه انتخابات: عبدالکریم سروش

نوبل روشنفکرترین زن ایرانی: زهرا رهنورد

 نوبل من نبودم دستم بود تقصیر... : عطریانفر و ابطحی، مشترکاً

نوبل دختر بابا: فائزه هاشمی

نوبل پسر بابا: مهدی هاشمی

 


 

محمد رضا شهبازی یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 ساعت 8:23 موضوع طنز | لینک ثابت


رضایی وقتی کوچک بود. بود؟

  (یا آقای رضایی شما کشور رو اداره می کردید؟)

 

جناب آقای دکتر محسن رضایی در مصاحبه با مجله همشهری جوان تمام تلاششان را نموده اند تا مارا شگفت زده کنند؛ از لحاظ مختلف. شخصاً از اینکه یک نفر بتواند در مورد خودش اینگونه صحبت کند  حال عجیبی دارم. آنقدر عجیب که مجبور شدم این مطلب را بنویسم. اگر کسی می خواهد ایشان را بهتر بشناسد حتما این مصاحبه را بخواند تا واقعاً ایشان را بشناسد.  در اینجا فقط به ذکر قسمتی از این مصاحبه که در باره نحوه فرمانده سپاه شدن ایشان است اشاره می کنیم و آن را عیناً نقل می نماییم. باور بفرمایید بقیه مصاحبه هم همین قدر جالب است:

 

      • باز هم این دلیل نمی شود که شما آنقدر روحیه داشته باشید که فرماندهی سپاه را قبول کنید. می دانید ما احساس می کنیم چون امام(ره) شما را انتخاب کرده بودند شما توی رودربایستی قرار گرفتید.
    • نه، اصلاً اینطور نبود. این را بدانید که در انتخاب من به عنوان فرماندهی سپاه خودم هم کم تأثیر نبودم.

 

      • یعنی چی که خودتان هم کم تأثیر نبودید؟
    • خب وقتی مساله کودتا و خطرات دیگری که انقلاب را تهدید می کرد حل شد، ما به این نتیجه رسیدیم که باید برویم جنگ را حل کنیم؛ بنابراین خود من دنبال این بودم که بیایم و ایده هایی را که در رابطه با جنگ داشتم، پیاده کنم؛ پیاده کردن آن ایده ها هم بدون اینکه من فرمانده سپاه شوم ممکن نبود. از این رو یکی از دوستان نزدیکم -آقای رضا سیف اللهی- را فرستادم پیش احمد آقا(ره) که با ایشان درباره پیشنهاد من برای فرماندهی سپاه صحبت کنند.

 

اگر قرار نبود متن را بدون ویرایش ذکر کنیم باید در خلال متن به دفعات از علامت تعجب داخل پرانتز استفاده می کردیم... اصلاً این هم یک بازی! فکر می کنید همین دو سوالی که در بالا نقل شد به چند علامت تعجب نیاز دارد؟

با خواندن این مصاحبه ...

واقعاً که.

 


 

محمد رضا شهبازی یکشنبه پنجم مهر 1388 ساعت 17:36 موضوع | لینک ثابت


در نفهمیدن ساده زیستی

 

به مطلب زیر توجه بفرمایید:

در جريان انتخابات بر مساله ساده‌زيستي به عنوان يك ارزش مهم تاكيد فراواني شد و اخيرا هم رئيس دولت در تعريف و تمجيد يكي از همكاران و اقوامش بر خصلت ساده‌زيستي او انگشت گذاشت و آن را برجسته نمود. به نظر من شعار ساده‌زيستي بايد بيش از اينكه هست كالبد‌شكافي شود تا جامعه متوجه واقعيت ماجراي اين شعار شود...

جناب نویسنده این سطور در ادامه با ذکر مثالی از گفت و گوی خود با یک راننده تاکسی و شرح ماجرای بیماری همسر وی و تلاش آن راننده برای درمان همسرش و همچنین بیان این مطلب که آن راننده به اذعان خودش به خاطر ساده زیستی آقای احمدینژاد به او رأی داده است، ادامه می دهد:

چرا هنگامي كه خود يا همسرمان بيمار مي‌شود، حاضريم با هزينه شخصي او را به بهترين بيمارستان شهر ببريم و بالاترين هزينه را به پزشكاني پرداخت كنيم كه نه‌تنها ساده‌زيست نيستند، بلكه بسيار هم سانتي‌مانتال و شمال شهرنشين و اصطلاحا مرفه هستند و چرا حاضر نيستيم كه اين بيمار را نزد كسي ببريم كه مثل خودمان ساده زيست است؟  اما وقتي كه قرار است كه موجود پيچيده‌تر و بيمارتري مثل جامعه و اقتصاد كشور را تحويل كسي دهيم، ياد ساده‌زيستي مي‌افتيم؟

 ایشان ادامه میدهد:

 اگر اداره كشور مترادف با نگهباني اين صندوق پول است، پس همان بهتر كه افراد ساده‌زيست را برگزيد اما اگر اداره كشور به علم، دانش و آگاهي به مراتب بيشتر از درمان يك بيماري نيازمند باشد، در اين صورت جايي براي بحث درباره اهميت ساده‌زيستي نمي‌ماند.(!!!)... ساده‌زيستي در بهترين حالت فقط يك فضيلت است و هيچ اهميت ديگري در انتخاب فرد براي اداره امور ندارد.

این فرد در ادامه بعد از اینکه کنایه ای به دولت میزند و مینویسد: "يك ساده‌زيست هم مي‌تواند همين درآمدها يا تصرف‌هاي غيرمشروع را داشته باشد اما به‌جاي آنكه براي خود زندگي تجملاتي تهيه كند، آن را صرف حامي‌پروري و اطرافيان بله قربان‌گو كند" ادامه می دهد:

براي انتخاب يك فرد داشتن اين ويژگي فقط يك فضيلت است و نه يك ارزش تعيين‌كننده آنچه در انتخاب فرد مهم است اولا دزد و فاسد نبودن است و ثانيا، آگاه به دانش روز و مدير و مدبر و مشورت‌پذير بودن و اگر اين ويژگي‌ها را داشت، ساده‌زيست بودن يا نبودن براي انتخاب او فاقد اهميت است.

 

جناب آقای عباس عبدی در روزنامه اعتماد ملی دیروز(۱۸/۵/۸۸) دریادداشتی با نام" در فهم ساده زیستی" با ردیف کردن صغری و کبری های فوق تمام تلاشش را نموده است تا ساده زیستی را فهم کند!!

و نتیجه اش شده است همینی که می بینید: "...ساده‌زيست بودن يا نبودن براي انتخاب او فاقد اهميت است"

البته جای خوشحالی است که این آقایان بالاخره دارند کم کم می فهمند که دلیل انتخاب مردم چیست ولی آیا نمی شود کمی بهتر و موجه تر نوشت؟ نمی شود منطقی تر نوشت؟ اصلا آیا نمی شود ننوشت؟!

جناب نویسنده با مغالطه ای آشکار ساده زیست بودن و بهره مندی از فهم و درایت و تدبیر را دو خط موازی با هم دانسته اند که گویی هیچگاه به هم نمیرسند. آیا واقعا به هم نمیرسند؟

قبلا هم یکی از این آقایان گفته بود رئیس جمهور باید تنیس بازی کند (حالا ورزش دیگری نمی شود؟). یا جناب آقای ابطحی(دامت اعترافاته) در مناظره با آقای رسایی گفته بودند: "رئیس جمهور هر چقدر می خواهد بخورد ولی برای مردم برنامه ریزی کند"(مجله فرهنگ پویا شماره ۱۲).

معلوم است که دامنه آن اشرافیتی که آقای هاشمی در این کشور پایه ریزی کرده است تا کجاها رسیده است. تا جایی که : "...ساده‌زيست بودن يا نبودن براي انتخاب او فاقد اهميت است"

نظرات امام(ره) و مقام معظم رهبری هم که هیچ. این جمله هم که تکراریست: آقای کروبی این مطالب چه سنخیتی دارد با شمای خط امامی که از امام نامه(!) هم داری.

البته من فکر میکنم تقصیر وزارت اطلاعات و قوه قضائیه است. اگر با تخته کردن کار و کاسبی جاسوس ها آنها را مجبور به امرار معاش از طریق نویسندگی نکنند، کار به اینجاها نمی کشد.

 

 


 

محمد رضا شهبازی دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 ساعت 9:22 موضوع | لینک ثابت


عبرتهاي هاشميه

 

راستش بعضي وقتها ثابت كردن اينكه يك حقيقت وجود دارد به قدري مهم ميشود كه فراموش ميكنيم از آن حقيقت چه استفاده اي ميشود كرد. چه استفاده اي بايد كرد چه استفاده اي بايد ميشد. چه استفاده اي...

 

واقعا سخت است؟ سخت است كه بفهميم جناب آقاي هاشمي كجاي سي سالگي انقلاب ايستاده است؟ اين همه تلاش براي افشاي ماهيت آقاي هاشمي براي چيست؟ اگر فهميديم كه ايشان در چه خطي است و به دنبال چه برنامه ايست، دنيايمان آباد ميشود يا خراب؟  آخرتمان چطور؟  آخرتمان چطور؟ آخرتمان چطور؟ آخرتمان...

 

اين تلاشي كه اكثريت جامعه حزب اللهي و اصولگرا دارد انجام ميدهد براي اينكه ثابت كند هاشمي از خط انقلاب و امام و رهبري خارج شده است به ضرر هاشمي ست؟ خود او كه لااقل اينگونه فكر نميكند. يعني ظاهراً او هم بدش نمي آيد كه به گونه اي مسالمت آميز و بدون درد و خونريزي(!) او برود يك طرف جويي كه طرف ديگرش مقام معظم رهبريست. اينگونه نيست؟نيست؟ هست؟...

 

اصلا هاشمي كه آدم سياستمداري است و تيزهوش است و كيّض است و ... است به كنار؛ فرض كنيم من و شمايي كه كل عمرمان به اندازه نصف عمر سياسي ايشان هم نيست، در موقعيت ايشان بوديم اينگونه رفتار ميكرديم؟ اگر ميخواستيم در پرده بماند كه اختلافي هست ميگذاشتيم عدل روز تنفيذ ميرفتيم شمال؟ آنجور نامه مينوشتيم؟ آنطور خطبه ميخوانديم. اينگونه هاشمي ميشديم. اينگونه...

 

پس سخت نيست كه بفهمبم هاشمي كجاست و چي است و ميخواهد چه كند. فقط سخت است بفهميم حالا كه چي؟ اصلاً هاشمي خود طلحه و زبير. خود ريزشها و رويشهاي انقلاب. خود...(لا اله ال الله...) به من و تو چه دخلي دارد؟ به من و تو چه دخلي ميتواند داشته باشد؟ به من و تو...

 

بياييد يك نگاهي به بيست تا سي سالگي آقاي هاشمي بياندازيم. يك نگاهي هم به خودمان. اگر يكي از آن كارهايي كه اين بنده خدا در آن سن انجام داده است را ما تا آخر عمر انجام دهيم از سرمان هم زياد است. آنوقت دهانمان را باز ميكنيم و مثل نقل و نبات فحش نثار اين بنده خدا ميكنيم(گيرم كه درست هم باشد) اما از اصل نكته غافليم. اصل نكته عبرت آموزي ست، ترس است، شك است به اينكه آخر و عاقبت ما چگونه خواهد شد؟ ما (اگر زنده بوديم) كجاي شصت يا هفتاد سالگي انقلاب خواهيم ايستاد؟

 

وسط اين همه نقدو تحليل و بد و بيراه كه در بعضي اوقات لازم هم هست بهتر است كمي هم فكر كنيم به خودمان، به خصوصياتمان، به خواسته هايمان كه ميتواند از ما آدمي بساز كه هاشمي ما را لعن كند.

عبرت بگيريم از اين وانفسا...


 

محمد رضا شهبازی سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 ساعت 15:16 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting