پس از مصوبه جدیدی که انتخاب روسای فرهنگستان ها را به عهده رئیس جمهور میگذارد، دوستان جلبک نما (یعنی: کسانی که تلاش میکنند تا نشان دهند به اندازه جلبکها آی کیو دارند) شروع کردند به داد و بیداد. در همین زمینه به ذهن میرسد که برخی به بیان برخی نظرات بپردازند که پیشا پیش به انتشار آنها میپردازیم تا بدین وسیله یاد و خاطره زنده یاد روزنامه صدای عدالت و مردم سالاری را زنده نگه داریم. ضمناْ در همین جا نسبت به مقام آقای کواکبیان از بنیان گزاران ژورنالیسم پیشرو ادای احترام می کنیم:
بیانیه خیلیام: اینها آمار دروغ به مردم میدهند کی گفته که من رئیس فرهنگستان هنر هستم. کی گفته که من مدیر لایقی هستم. من چیز هم نیستم چه برسه به چیز. من وقتی داشتم قبل از انتخابات رواق آنچنانی فرهنگستان هنر را میساختم فهمیدم که در کشور خیلی گرانی است. به خاطر همین مجبور شدم از کروبی بخواهم آن سه دانگ دیگر خانهاش را هم بفروشد و بدهد من تا آنجا را بسازم. حالا این آقایان می خواهند من را عوض کنند. اینها فکر کردند مملکت چیز است که هر چیزی انجام دهند.. از این به بعد به جمعیت میلیونی طرفدارانم که تعدادشان گاهی به چند هزار نفر هم میرسد دستور میدهم که به جای مرگ بر اسرائیل شعار مرگ بر رئیس جدید فرهنگستان هنر را سر بدهند. اینها مگر سوابق انتقلابی من را نمی دانند. من قبل از انقلاب و در آن شرایط خفقان یک نمایشگاه نقاشی در حسینیه ارشاد برگزار کردم. از بس انقلابی بودم.
بنده در اینجا به عنوان روشنفکرترین زن ایرانی یک چیزی میگوییم که مشتی باشد نشانه خروار. اینها عمرا نمی توانند موسوی را عوض کنند. مگر الکی است که به این راحتی ها کسی در این مملکت عوض شود. خود بنده با یک مدرک دکترای نیم بند و بدون طی مراحل قانونی شدم رئیس دانشگاه، مگر کسی من را عوض کرد. مگر کسی توانسته است جاسبی را عوض کند؟ محسن هاشمی را چطور؟ او از وقتی بچه بود رئیس مترو است. سر چند تا شهردار را خورده است اما هنوز هم سر کار است. این از این. تازه یک نکته دیگر هم بگویم: فرهنگستان در قسمت غربی خیابان ولیعصر(عج) است و مردم غرب کشور هم لر هستند. بنده هم که لر هستم و موسوی هم داماد لرهاست. آیا با این وضعیت می شود او را عوض کرد. زرشک.
هیچ نگران نباشید. بعضی از افراد از زمان ننجون من سر کار هستند و هیچ اتفاقی هم نیفتاده است. اینبار هم نمیافتد. تازه اگر هم افتاد من مقداری از پولی که شهرام به من داده را میدهم تا ایشان برای خودش یک جای دیگری هم بسازد(چون من که پول نفت ندارم، تازه آقای موسوی هم برای آن سه دنگ دیگر چاله نکند، آنرا گذاشته ام برای انتخابات بعدی) بعد هم یکی از پنج تا حکمی را هم که از امام دارم می دهم به ایشان تا برود برای خودش کار کند. بعد هم چو میاندازیم که در فرهنگستان به هنرمندان تعرض میکنند. به حدی که آنها میمیرند. بعد میرویم برایشان مراسم ختم میگیریم. اگر کسی هم قبول نکرد که به او تعرض شده است و مرده، بنده خودم حاضرم ...
این نشان از این دارد که این دولت غیر فرهنگی ست. تازه لیبرال هم هست. چرا به موسوی اجازه نمیدهند تا بیاید و خیلی آرام در تلویزیون از هوادارانش بخواهد که تشریف بیاورند در خیابان و اغتشاش کند. چرا رای ها را درست نشمردند؟ شاید یک رای به آرای کروبی افزوده شد. درست است که برای احمدی نژاد و موسوی فرقی نمی کند اما برای این بنده خدا یک رای هم یک رای است. من اعتقاد دارم رای ایشان حداقل یک درصد بوده است اما آقای آرای باطله تقلب کرده است. تازه...
(توضیح: منظور پسر حجت الاسلام هاشمی است نه مهدی هاشمی معدوم که با بیت منتظری ارتباط داشت)
اصولاَ این بحث ها به بنده ارتباطی ندارد چون ما که جایمان سفت است اما از آنجا که خانم رهنورد از برادر بنده اسم بردند بنده لازم دانستم تا توضیحاتی را بیان کنم. البته چون هم اکنون مشغول فرار ضمن خدمت میباشم انشاءا... در اولین فرصت به دفاع از خود خواهم پرداخت. ضمناً از جناب آقای نیشخند که با ارائهی توضیحی تفاوت بنده را با آن یکی مهدی هاشمی بیان کردند هم ممنونم؛ برای خودم هم جالب بود!
سوال اخلاقی:
از آنجایی که پیش از این مصوبه هم رئیس فرهنگستان هنر در واقع زیر مجموعه رئیس جمهور بوده و توسط او حکم میگرفته است چرا موسوی هنوز زیر مجموعه رئیس جمهوری که او را قبول ندارد کار می کند و استعفا نداده است:
گزینههای اخلاقی:
الف: بالاخره از بعضی حقوقها نمی توان گذشت.
ب: بالاخره از بعضی حرفها میتوان گذشت.
ج: خیلی موسوی را جدی گرفتهاید.
د: نه غزه نه لبنان، جانم و شعارم فدای مدیریت.
محمد رضا شهبازی یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388 ساعت 16:36 موضوع طنز | لینک ثابت
شاعرش را نمی شناسم. پیامکی به دستم رسید. حالش را بردم. حالش را ببرید...
کسی نیامده جز او سر قرار خودش
نشست غرق تماشای آبشار خودش
چه انتظار عجیبی ست این که شب تا صبح
کسی قنوت بگیرد به انتظار خودش
محمد رضا شهبازی دوشنبه هجدهم آبان 1388 ساعت 8:52 موضوع شعر | لینک ثابت
نشسته ام و مرا دست داده حالی که
هجوم اشک ربوده ز من مجالی که
سلام گویمت ای خواهر امام غریب
سلام خواهر معصومه جمالی که
به ماه گوید و خورشید و هر ستاره به طعن
هزار سال گذشت و هنوز کالی که!!
کجا شهی بنشیند به گفتگوی گدا
منم که مفتخرم از چنین محالی که
تنفسی ز هوایت هوایی ام کرده
وچشم بسته ام و غرق در خیالی که
ضریح و پنجره فولاد را به کف دارم
نشسته ام و مرا دست داده حالی که
۸۸/۸/۸ قم-حرم حضرت معصومه(س)
محمد رضا شهبازی پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 ساعت 9:55 موضوع شعر | لینک ثابت
(این سوژه، سوژه خوبی بود که به دلیل اشتغالات و... کمی دیر به آن پرداختم. این سوژه، سوژه خوبی بود برای دوباره طنز نوشتن که البته خودم خیلی از متن زیر راضی نشدم ولی از ننوشتن که بهتره... بهتره؟)
با توجه به این که نوبل صلح به آقای اوباما رسید لازم دیدیم تا حالا که تا این حد درازگوش در درازگوش است ما هم نوبل ارزشمند نیشخند را به چند نفر اعطا کنیم. پیشاپیش به همان چند نفر تبریک و تسلیت می گوییم:
نوبل اعتماد به نفس: شیخ مهدی کروبی
نوبل پیشرفت در رتبه های انتخاباتی: آرای باطله
نوبل آب به آسیاب دشمن ریختن: علی مطهری
نوبل همه چیز: حضرت جناب آقای برادر دکتر مهندس، کارشناس، اسلام شناس، دندانپزشک، مکانیک، نانوا، راننده تاکسی بعد از ظهرها، آب حوض می کشیم، جیگر ... اسفندیار مشایی.
نوبل اداره جنگ،کلاً با جاش: محسن رضایی
نوبل شکت در مراسم ختم زندگان: میرحسین موسوی
نوبل فریاد زدن از اعماق تاریخ: ناطق نوری
نوبل اجرای برنامه های تلویزیونی: پور حسین
نوبل مخالفت: احمد توکلی
نوبل سیاست بازی: محمدرضا باهنر
نوبل عفت کلام: شی... (حیف شیخ...) یوسف صانعی
نوبل تاثیر گذاری حمایت از کاندیداها بر نتیجه انتخابات: عبدالکریم سروش
نوبل روشنفکرترین زن ایرانی: زهرا رهنورد
نوبل من نبودم دستم بود تقصیر... : عطریانفر و ابطحی، مشترکاً
نوبل دختر بابا: فائزه هاشمی
نوبل پسر بابا: مهدی هاشمی
محمد رضا شهبازی یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 ساعت 8:23 موضوع طنز | لینک ثابت
(یا آقای رضایی شما کشور رو اداره می کردید؟)
جناب آقای دکتر محسن رضایی در مصاحبه با مجله همشهری جوان تمام تلاششان را نموده اند تا مارا شگفت زده کنند؛ از لحاظ مختلف. شخصاً از اینکه یک نفر بتواند در مورد خودش اینگونه صحبت کند حال عجیبی دارم. آنقدر عجیب که مجبور شدم این مطلب را بنویسم. اگر کسی می خواهد ایشان را بهتر بشناسد حتما این مصاحبه را بخواند تا واقعاً ایشان را بشناسد. در اینجا فقط به ذکر قسمتی از این مصاحبه که در باره نحوه فرمانده سپاه شدن ایشان است اشاره می کنیم و آن را عیناً نقل می نماییم. باور بفرمایید بقیه مصاحبه هم همین قدر جالب است:
اگر قرار نبود متن را بدون ویرایش ذکر کنیم باید در خلال متن به دفعات از علامت تعجب داخل پرانتز استفاده می کردیم... اصلاً این هم یک بازی! فکر می کنید همین دو سوالی که در بالا نقل شد به چند علامت تعجب نیاز دارد؟
با خواندن این مصاحبه ...
واقعاً که.
محمد رضا شهبازی یکشنبه پنجم مهر 1388 ساعت 17:36 موضوع | لینک ثابت
به مطلب زیر توجه بفرمایید:
در جريان انتخابات بر مساله سادهزيستي به عنوان يك ارزش مهم تاكيد فراواني شد و اخيرا هم رئيس دولت در تعريف و تمجيد يكي از همكاران و اقوامش بر خصلت سادهزيستي او انگشت گذاشت و آن را برجسته نمود. به نظر من شعار سادهزيستي بايد بيش از اينكه هست كالبدشكافي شود تا جامعه متوجه واقعيت ماجراي اين شعار شود...
جناب نویسنده این سطور در ادامه با ذکر مثالی از گفت و گوی خود با یک راننده تاکسی و شرح ماجرای بیماری همسر وی و تلاش آن راننده برای درمان همسرش و همچنین بیان این مطلب که آن راننده به اذعان خودش به خاطر ساده زیستی آقای احمدینژاد به او رأی داده است، ادامه می دهد:
چرا هنگامي كه خود يا همسرمان بيمار ميشود، حاضريم با هزينه شخصي او را به بهترين بيمارستان شهر ببريم و بالاترين هزينه را به پزشكاني پرداخت كنيم كه نهتنها سادهزيست نيستند، بلكه بسيار هم سانتيمانتال و شمال شهرنشين و اصطلاحا مرفه هستند و چرا حاضر نيستيم كه اين بيمار را نزد كسي ببريم كه مثل خودمان ساده زيست است؟ اما وقتي كه قرار است كه موجود پيچيدهتر و بيمارتري مثل جامعه و اقتصاد كشور را تحويل كسي دهيم، ياد سادهزيستي ميافتيم؟
ایشان ادامه میدهد:
اگر اداره كشور مترادف با نگهباني اين صندوق پول است، پس همان بهتر كه افراد سادهزيست را برگزيد اما اگر اداره كشور به علم، دانش و آگاهي به مراتب بيشتر از درمان يك بيماري نيازمند باشد، در اين صورت جايي براي بحث درباره اهميت سادهزيستي نميماند.(!!!)... سادهزيستي در بهترين حالت فقط يك فضيلت است و هيچ اهميت ديگري در انتخاب فرد براي اداره امور ندارد.
این فرد در ادامه بعد از اینکه کنایه ای به دولت میزند و مینویسد: "يك سادهزيست هم ميتواند همين درآمدها يا تصرفهاي غيرمشروع را داشته باشد اما بهجاي آنكه براي خود زندگي تجملاتي تهيه كند، آن را صرف حاميپروري و اطرافيان بله قربانگو كند" ادامه می دهد:
براي انتخاب يك فرد داشتن اين ويژگي فقط يك فضيلت است و نه يك ارزش تعيينكننده آنچه در انتخاب فرد مهم است اولا دزد و فاسد نبودن است و ثانيا، آگاه به دانش روز و مدير و مدبر و مشورتپذير بودن و اگر اين ويژگيها را داشت، سادهزيست بودن يا نبودن براي انتخاب او فاقد اهميت است.
جناب آقای عباس عبدی در روزنامه اعتماد ملی دیروز(۱۸/۵/۸۸) دریادداشتی با نام" در فهم ساده زیستی" با ردیف کردن صغری و کبری های فوق تمام تلاشش را نموده است تا ساده زیستی را فهم کند!!
و نتیجه اش شده است همینی که می بینید: "...سادهزيست بودن يا نبودن براي انتخاب او فاقد اهميت است"
البته جای خوشحالی است که این آقایان بالاخره دارند کم کم می فهمند که دلیل انتخاب مردم چیست ولی آیا نمی شود کمی بهتر و موجه تر نوشت؟ نمی شود منطقی تر نوشت؟ اصلا آیا نمی شود ننوشت؟!
جناب نویسنده با مغالطه ای آشکار ساده زیست بودن و بهره مندی از فهم و درایت و تدبیر را دو خط موازی با هم دانسته اند که گویی هیچگاه به هم نمیرسند. آیا واقعا به هم نمیرسند؟
قبلا هم یکی از این آقایان گفته بود رئیس جمهور باید تنیس بازی کند (حالا ورزش دیگری نمی شود؟). یا جناب آقای ابطحی(دامت اعترافاته) در مناظره با آقای رسایی گفته بودند: "رئیس جمهور هر چقدر می خواهد بخورد ولی برای مردم برنامه ریزی کند"(مجله فرهنگ پویا شماره ۱۲).
معلوم است که دامنه آن اشرافیتی که آقای هاشمی در این کشور پایه ریزی کرده است تا کجاها رسیده است. تا جایی که : "...سادهزيست بودن يا نبودن براي انتخاب او فاقد اهميت است"
نظرات امام(ره) و مقام معظم رهبری هم که هیچ. این جمله هم که تکراریست: آقای کروبی این مطالب چه سنخیتی دارد با شمای خط امامی که از امام نامه(!) هم داری.
البته من فکر میکنم تقصیر وزارت اطلاعات و قوه قضائیه است. اگر با تخته کردن کار و کاسبی جاسوس ها آنها را مجبور به امرار معاش از طریق نویسندگی نکنند، کار به اینجاها نمی کشد.
محمد رضا شهبازی دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 ساعت 9:22 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

در باره حقیر
اگر امروز شانزدهم خردادماه باشد، آنوقت میشود گفت: بنده به سال 1365 در چنین روزی از مادر زاده شدم(چند سال است که مردم از مادر زاده میشوند!). دوران کودکی را در آغوش این و آن گذراندم و تا جایی رشد کردم که دیگر یک نفر نمی توانست مرا به تنهایی در آغوش بگیرد. در این زمان بود که به فکر مدرسه رفتن افتادم. کلاس اول رادر اسلامشهر خواندم یکی از جنوبی ترین مناطق استان تهران. بعد پیشرفت کردیم و به یاخچی آباد آمدیم. یکی از جنوبی ترین مناطق شهر تهران.
دکتر ها خونریزی سرم را به علت تیز بودن هوشم تشخیص دادند و مرا روانه مدرسه تیزهوشان کردند. در تمام مدت هفت سالی که در تیزهوشان بودم صدای خنده دکترها و گریه معلمان به گوش میرسید. از آنجا که مدرسه تیزهوشان محل درس خواندن است، من تا جایی که توانستم درس نخواندم. این درس نخواندن و نفرت من از مهندسی و علاقه وافر من به هنر و نوشتن و فیلم و ... باعث شد تا رشته مهندسی معدن را انتخاب کنم. و این در حالی بود بعضی ها هنوز هم می خندیدند. اتفاقا من هم چند بار خندیدم.
از آن روز تا به حال در چند نشریه نوشته ام . کلی آدم را سر کار گذاشته ام. کلی آدم را دست انداخته ام. باعث شدم تا آنها که سر کار رفته اند به آنها که دست انداخته شده اند، بخندند. و حالا سعی دارم شما را سر کار بگذارم تا شما هم بخندید. هر هر هر... راستی من موفق شدم عید امسال(1387) خانواده ای را گول زده و داماد آنها بشوم.
فهرست اصلی
موضوعات مطالب
دوستان
حضرت آقا
دکتر احمدی نژاد
جعفر فرجي
سجاد صفار هرندی
حامد طالبی
امیر حسین ثابتی
مصطفي نمازيان
صادق لطفی زاده
سنگر
علیرضا فاطمی!
ابراهیم محمدی
حامد محمودی
حامد سهرابی
مطالب قبلی
آبان 1388
مهر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
POWERED BY